تبليغاتX
...یاردیسا...
 

تقديم به تو كه بي نهايتي

 

شنيده ام مرا راندي به جرمي كه نكرده بودم

التماست كردم...

مي خواستم و مي خواهم هميشه جزئي از تو باشم، از روحت در من ندَم(nadam)

.

.

.

چه رمان بي انتهايي است تراژدي زندگي

زيستني كه با تو آغاز مي گردد و به تو پايان مي يابد

مي گويند انسان مختار است ولي اي كاش در لحظه ي آفريده شدن نيز اختيار آفريده شدنش را داشت 

.

.

.

مي گذرد، روزها، سال ها،...

و به تو نزديك و نزديك تر خواهم شد

بگذار اين فاصله ي بي تو بودن را با تو باشم ،از هميشه نزديك تر...


 

نوشته شده توسط آرام در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت


دل نوشته هاي يارديسا

 

 باز دلم هواي گريه داره

چشمام مي خوان ببارن

چه فاصله اي دارم با خودم

چرا اين قدر زندگي با اون چيزي كه انتظار داري متفاوته

خسته م از اين همه نقاب

خسته از بي رنگي دوستي ها

دلگرفته و شاكي از دست دنيا

كاش اين بي كران فاصله تا رويا نبود

كاش راه برگشت هميشه باز بود

كاش...

خسته م از همه ي كاش ها

خسته م از احساس

خسته م از اين همه تكرار

از شمارش نفس ها

از نوشتن ها

خسته م از بودن و ماندن و تكرار شدن در لحظه ها

.

.

.

مي گويند آسمان همه جا همين رنگ است ولي آيا زمين نيز؟...

.

.

.

بي نهايت من،اين جا دل شكسته اي هست كه يا وجود همه ي تاريكي اش تو را به انتظار نشسته

بيش از اين تنهايش نگذار

 

                                  


 

نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 10:21 موضوع | لینک ثابت


...

خداوندا اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت

از این بودن

از این بدعت

خداوندا میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس   سرشار است

(علی شریعتی)


 

نوشته شده توسط آرام در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 10:41 موضوع | لینک ثابت


 

 

دل شکسته به ساز شکسته می ماند که با نوازش دستی فریاد می زند

.

.

.

.

گاهی ما در مورد دیگران گونه ای قضاوت می کنیم که...

نمی فهمیم شوخی کوچک ما  شاید، همان قطره ای بوده که جامی پر از درد و رنج را لبریز کرده است.

 


 

نوشته شده توسط آرام در سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت 8:24 موضوع | لینک ثابت


آخ جوووووووووووووووووووووووووون!!!!!!!!!!...................

بالاخره اين جا هم برف اومد

منم كه مي ميرم واسه برف!

خلاصه مثل بچه خوشحالا پريدم تو حياط و اين فسقليو درست كردم!

از بس نازه ها از چند زاويه هم ازش عكس گرفتم!

ao9ldpr2w7c0slk50edc.jpg


 

نوشته شده توسط آرام در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 21:19 موضوع | لینک ثابت


؟!...

 

اگر تنهاترین تنهایان شوم، باز هم خدا هست. او جانشین تمام نداشتن های من است.

(I really love it!!!!!!!!!!)

j3o0eh573vu8unelzs36.jpg

 

ترجیح می دهم سوار دوچرخه باشم و به خدا فکر کنم، تا این که در کلیسا باشم وبه دوچرخه ام فکر کنم!

(انیشتن)


 

نوشته شده توسط آرام در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت


غم...

 

...وغم، قانع نیست؛هر چه مدارا کنی ستیز می کند؛هرچه عقب بنشینی، پیش می آید؛هرچه خالی کنی، پر می کند؛هر چه بگریزی، تعقیب می کند.چون که بنشانیش،می نشیند آرام؛چون پر و بال دهی او را،می پرد بسیار.

غم بیشترخواه است و سیری ناپذیر،در طلب فضای حیاتی وسیع و وسیع تر،جمیع ابزارهایی که در دسترسش قرار دهی،به کار می گیرد.می بُرد،می تراشد،سوراخ می کند،می شکند،ویران می کند و در سرزمین های تازه به دست آورده،خیمه و خرگاه بر پا می دارد.

غم،جوع غم دارد.می بلعد،آماس می کند و بزرگ می شود،آنسان که حتی می بینی به سراسر وجود تو هم قانع نیست.از تو فرا می رود و چون آوازی یأس آفرین و دلهره انگیز در گرداگرد تو طنین می اندازد.

در عین حال، غم مهار شدنی ست،به قدرتی که تو برای سرکوب کردنش به کار می بری احترام می گذارد.از این قدرت می ترسد،عقب می نشیند،مچاله می شود،در خود فرو می رود،کوچک و کوچک تر می شود و چون لکه ابری ناچیز،در آسمان پهناور روح تو،کنج دنجی را می پذیرد،و التماس می کند:((بگذار این جا بمانم!مرا برای روز مبادا نگه دار!شادی مقدس است اما همیشه به کار نمی آید.محکومم کن و در سلولی به زنجیرم بکش،اما اعدامم نکن!انسان همیشه شاد، انسان ابلهی ست.روزی به من نیازمند خواهی شد؛روزی به گریستن،به خود فرو رفتن،به بُریدن و به غم متوسل شدن...مرا برای آن روز نگه دار...))

(نادر ابراهیمی)


 

نوشته شده توسط آرام در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


چندتا جمله ی خوشگل!...

 

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم


چه خوب بود همه ی آدم ها می فهمیدند، قبل از این که فسیل شوند، به یکدیگرمحبت کنند.


چه دیر می فهمیم زندگی همان روزهایی بود که سپری شدنشان را آرزو می کردیم.

 

 


 

نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت


 

اونی که من دوسش دارم بی نهایته، با همه تعریفای قراردادی و پیش فرض فرق داره. همونیه که منو پذیرفته، با تمام عیبها و کاستی هام منو پذیرفته. همون بی نهایتیه که به خاطر اشتباهام، بودنشو ازم نمی گیره. همونیه که همیشه هست، چه توی خنده هام، چه گریه هام . وقتی که خطری تهدیدم می کنه وقتی می ترسم، اون تنها کسیه که همیشه باهامه

اینقدر خوبه که منو شرمنده میکنه، اینقدر دوسش دارم که هر وقت بهش فکر می کنم اشک شوق اجازه ی دیدن بهم نمیده.

دوست دارم مثل اون خوب باشم، میخوام خوبیاشو جبران کنم.نمی دونم چه طوری اینقدر مهربونه،اینقدر صبوره.....

...چه خوبه که تونستم همچین بی نهایتیو تو دل کوچیکم جا بدم! چه خوبه که اون یه لحظه هم از کمک کردن بهم خسته نمیشه

چه خوبه که یکیو دارم که همش به فکرمه و منم همش به یادشم!!....

(یاردیسا)

 


 

نوشته شده توسط آرام در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت


اگه قابل بدونی...

 

هیچ وقت از مشکلات زندگی شکایت نکن، کارگردان خوب همیشه نقش های دشوار را به بازیگردان خوب می سپارد.


 

نوشته شده توسط آرام در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 19:35 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse